خرید بک لینک
تا چند وعده باشد وین سر به سجده باشد هجرم ببرده باشد دنگ و اثر به رقص آ کی باشد آن زمانی گوید مرا فلانی کای بی خبر فنا شو ای باخبر به رقص آ طاووس ما درآید وان رنگ ها برآید با مرغ جان سراید بی بال و پر به رقص آ کور و کران عالم دید از مسیح مرهم گفته مسیح مریم کای کور و کر به رقص آ مخدوم شمس دین است تبریز رشک چین است اندر بهار حسنش شاخ و شجر به رقص آ 190 با آن که می رسانی آن باده بقا را بی تو نمی گوارد این جام باده ما را مطرب قدح رها کن زین گونه ناله ها کن جانا یکی بها کن آن جنس بی بها را آن عشق سلسلت را وان آفت دلت را آن چاه بابلت را وان کان سحرها را بازآر بار دیگر تا کار ما شود زر از سر بگیر از سر آن عادت وفا را دیو شقا سرشته از لطف تو فرشته طغرای تو نبشته مر ملکت صفا را در نورت ای گزیده ای بر فلک رسیده من دم به دم بدیده انوار مصطفا را چون بسته گشت راهی شد حاصل من آهی شد کوه همچو کاهی از عشق کهربا را از شمس دین چون مه تبریز هست آگه بشنو دعا و گه گه آمین کن این دعا را 191 بیدار کن طرب را بر من بزن تو خود را چشمی چنین بگردان کوری چشم بد را خود را بزن تو بر من اینست زنده کردن بر مرده زن چو عیسی افسون معتمد را ای رویت از قمر به آن رو به روی من نه تا بنده دیده باشد صد دولت ابد را در واقعه بدیدم کز قند تو چشیدم با آن نشان که گفتی این بوسه نام زد را جان فرشته بودی یا رب چه گشته بودی کز چهره می نمودی لم یتخذ ولد را چون دست تو کشیدم صورت دگر ندیدم بی هوشیی بدیدم گم کرده مر خرد را جام چو نار درده بی رحم وار درده تا گم شوم ندانم خود را و نیک و بد را این بار جام پر کن لیکن تمام پر کن تا چشم سیر گردد یک سو نهد حسد را درده میی ز بالا در لا اله الا تا روح اله بیند ویران کند جسد را از قالب نمدوش رفت آینه خرد خوش چندانک خواهی اکنون می زن تو این نمد را 192 بشکن سبو و کوزه ای میرآب جان ها تا وا شود چو کاسه در پیش تو دهان ها بر گیجگاه ما زن ای گیجی خردها تا وارهد به گیجی این عقل ز امتحان ها ناقوس تن شکستی ناموس عقل بشکن مگذار کان مزور پیدا کند نشان ها ور جادویی نماید بندد زبان مردم تو چون عصای موسی بگشا برو زبان ها عاشق خموش خوشتر دریا به جوش خوشتر چون آینه ست خوشتر در خامشی بیان ها 193 جانا قبول گردان این جست و جوی ما را بنده و مرید عشقیم برگیر موی ما را بی ساغر و پیاله درده میی چو لاله تا گل سجود آرد سیمای روی ما را مخمور و مست گردان امروز چشم ما را رشک بهشت گردان امروز کوی ما را ما کان زر و سیمیم دشمن کجاست زر را از ما رسد سعادت یار و عدوی ما را شمع طراز گشتیم گردن دراز گشتیم فحل و فراخ کردی زین می گلوی ما را ای آب زندگانی ما را ربود سیلت اکنون حلال بادت بشکن سبوی ما را گر خوی ما ندانی از لطف باده واجو همخوی خویش کردست آن باده خوی ما را گر بحر می بریزی ما سیر و پر نگردیم زیرا نگون نهادی در سر کدوی ما را مهمان دیگر آمد دیکی دگر به کف کن کاین دیگ بس نیاید یک کاسه شوی ما را نک جوق جوق مستان در می رسند بستان مخمور چون نیابد چون یافت بوی ما را ترک هنر بگوید دفتر همه بشوید گر بشنود عطارد این طرقوی ما را سیلی خورند چون دف در عشق فخرجویان زخمه به چنگ آور می زن سه توی ما را بس کن که تلخ گردد دنیا بر اهل دنیا گر بشنوند ناگه این گفت و گوی ما را 194 خواهم گرفتن اکنون آن مایه صور را دامی نهاده ام خوش آن قبله نظر را دیوار گوش دارد آهسته تر سخن گو ای عقل بام بررو ای دل بگیر در را اعدا که در کمینند در غصه همینند چون بشنوند چیزی گویند همدگر را گر ذره ها نهانند خصمان و دشمنانند در قعر چه سخن گو خلوت گزین سحر را ای جان چه جای دشمن روزی خیال دشمن در خانه دلم شد از بهر رهگذر را رمزی شنید زین سر زو پیش دشمنان شد می خواند یک به یک را می گفت خشک و تر را زان روز ما و یاران در راه عهد کردیم پنهان کنیم سر را پیش افکنیم سر را ما نیز مردمانیم نی کم ز سنگ کانیم بی زخم های میتین پیدا نکرد زر را دریای کیسه بسته تلخ و ترش نشسته یعنی خبر ندارم کی دیده ام گهر را 195 شهوت که با تو رانند صدتو کنند جان را چون با زنی برانی سستی دهد میان را زیرا جماع مرده تن را کند فسرده بنگر به اهل دنیا دریاب این نشان را میران و خواجگانشان پژمرده است جانشان خاک سیاه بر سر این نوع شاهدان را دررو به عشق دینی تا شاهدان ببینی پرنور کرده از رخ آفاق آسمان را بخشد بت نهانی هر پیر را جوانی زان آشیان جانی اینست ارغوان را خامش کنی وگر نی بیرون شوم از این جا کز شومی زبانت می پوشد او دهان را 196 در جنبش اندرآور زلف عبرفشان را در رقص اندرآور جان های صوفیان را خورشید و ماه و اختر رقصان بگرد چنبر ما در میان رقصیم رقصان کن آن میان را لطف تو مطربانه از کمترین ترانه در چرخ اندرآرد صوفی آسمان را باد بهار پویان آید ترانه گویان خندان کند جهان را خیزان کند خزان را بس مار یار گردد گل جفت خار گردد وقت نثار گردد مر شاه بوستان را هر دم ز باغ بویی آید چو پیک سویی یعنی که الصلا زن امروز دوستان را در سر خود روان شد بستان و با تو گوید در سر خود روان شو تا جان رسد روان را تا غنچه برگشاید با سرو سر سوسن لاله بشارت آرد مر بید و ارغوان را تا سر هر نهالی از قعر بر سر آید معراجیان نهاده در باغ نردبان را مرغان و عندلیبان بر شاخه ها نشسته چون بر خزینه باشد ادرار پاسبان را این برگ چون زبان ها وین میوه ها چو دل ها دل ها چو رو نماید قیمت دهد زبان را 197 ای بنده بازگرد به درگاه ما بیا بشنو ز آسمان ها حی علی الصلا درهای گلستان ز پی تو گشاده ایم در خارزار چند دوی ای برهنه پا جان را من آفریدم و دردیش داده ام آن کس که درد داده همو سازدش دوا قدی چو سرو خواهی در باغ عشق رو کاین چرخ کوژپشت کند قد تو دوتا باغی که برگ و شاخش گویا و زنده اند باغی که جان ندارد آن نیست جان فزا ای زنده زاده چونی از گند مردگان خود تاسه می نگیرد از این مردگان تو را هر دو جهان پر است ز حی حیات بخش با جان پنج روزه قناعت مکن ز ما جان ها شمار ذره معلق همی زنند هر یک چو آفتاب در افلاک کبریا ایشان چو ما ز اول خفاش بوده اند خفاش شمس گشت از آن بخشش و عطا 198 ای صوفیان عشق بدرید خرقه ها صد جامه ضرب کرد گل از لذت صبا کز یار دور ماند و گرفتار خار شد زین هر دو درد رست گل از امر ایتیا از غیب رو نمود صلایی زد و برفت کاین راه کوتهست گرت نیست پا روا من هم خموش کردم و رفتم عقیب گل از من سلام و خدمت ریحان و لاله را دل از سخن پر آمد و امکان گفت نیست ای جان صوفیان بگشا لب به ماجرا زان حال ها بگو که هنوز آن نیامده ست چون خوی صوفیان نبود ذکر مامضی 199 ای خان و مان بمانده و از شهر خود جدا شاد آمدیت از سفر خانه خدا روز از سفر به فاقه و شب ها قرار نی در عشق حج کعبه و دیدار مصطفا مالیده رو و سینه در آن قبله گاه حق در خانه خدا شده قد کان آمنسا چونید و چون بدیت در این راه باخطر ایمن کند خدای در این راه جمله را در آسمان ز غلغل لبیک حاجیان تا عرش نعره ها و غریوست از صدا جان چشم تو ببوسد و بر پات سر نهد ای مروه را بدیده و بررفته بر صفا مهمان حق شدیت و خدا وعده کرده است مهمان عزیز باشد خاصه به پیش ما جان خاک اشتری که کشد بار حاجیان تا مشعرالحرام و تا منزل منا بازآمده ز حج و دل آن جا شده مقیم جان حلقه را گرفته و تن گشته مبتلا از شام ذات جحفه و از بصره ذات عرق باتیغ و باکفن شده این جا که ربنا کوه صفا برآ به سر کوه رخ به بیت تکبیر کن برادر و تهلیل و هم دعا اکنون که هفت بار طوافت قبول شد اندر مقام دو رکعت کن قدوم را وانگه برآ به مروه و مانند این بکن تا هفت بار و باز به خانه طواف ها تا روز ترویه بشنو خطبه بلیغ وانگه به جانب عرفات آی در صلا وانگه به موقف آی و به قرب جبل بایست پس بامداد بار دگر بیست هم به جا وان گاه روی سوی منی آر و بعد از آن تا هفت بار می زن و می گیر سنگ ها از ما سلام بادا بر رکن و بر حطیم ای شوق ما به زمزم و آن منزل وفا صبحی بود ز خواب بخیزیم گرد ما از اذخر و خلیل به ما بو دهد صبا 200 نام شتر به ترکی چه بود بگو دوا نام بچه ش چه باشد او خود پیش دوا ما زاده قضا و قضا مادر همه ست چون کودکان دوان شده ایم از پی قضا ما شیر از او خوریم و همه در پیش پریم گر شرق و غرب تازد ور جانب سما طبل سفر ز دست قدم در سفر نهیم در حفظ و در حمایت و در عصمت خدا در شهر و در بیابان همراه آن مهیم ای جان غلام و بنده آن ماه خوش لقا آن جاست شهر کان شه ارواح می کشد آن جاست خان و مان که بگوید خدا بیا کوته شود بیابان چون قبله او بود پیش و سپس چمن بود و سرو دلربا کوهی که در ره آید هم پشت خم دهد کای قاصدان معدن اجلال مرحبا همچون حریر نرم شود سنگلاخ راه چون او بود قلاوز آن راه و پیشوا ما سایه وار در پی آن مه دوان شدیم ای دوستان همدل و همراه الصلا دل را رفیق ما کند آن کس که عذر هست زیرا که دل سبک بود و چست و تیزپا دل مصر می رود که به کشتیش وهم نیست دل مکه می رود که نجوید مهاره را از لنگی تنست و ز چالاکی دلست کز تن نجست حق و ز دل جست آن وفا اما کجاست آن تن همرنگ جان شده آب و گلی شده ست بر ارواح پادشا ارواح خیره مانده که این شوره خاک بین از حد ما گذشت و ملک گشت و مقتدا چه جای مقتدا که بدان جا که او رسید گر پا نهیم پیش بسوزیم در شقا این در گمان نبود در او طعن می زدیم در هیچ آدمی منگر خوار ای کیا ما همچو آب در گل و ریحان روان شویم تا خاک های تشنه ز ما بر دهد گیا بی دست و پاست خاک جگرگرم بهر آب زین رو دوان دوان رود آن آب جوی ها پستان آب می خلد ایرا که دایه اوست طفل نبات را طلبد دایه جا به جا ما را ز شهر روح چنین جذب ها کشید در صد هزار منزل تا عالم فنا باز از جهان روح رسولان همی رسند پنهان و آشکار بازآ به اقربا یاران نو گرفتی و ما را گذاشتی ما بی تو ناخوشیم اگر تو خوشی ز ما ای خواجه این ملالت تو ز آه اقرباست با هر کی جفت گردی آنت کند جدا خاموش کن که همت ایشان پی توست تاثیر همت ست تصاریف ابتلا 201 شب رفت و هم تمام نشد ماجرای ما ناچار گفتنی ست تمامی ماجرا والله ز دور آدم تا روز رستخیز کوته نگشت و هم نشود این درازنا اما چنین نماید کاینک تمام شد چون ترک گوید اشپو مرد رونده را اشپوی ترک چیست که نزدیک منزلی تا گرمی و جلادت و قوت دهد تو را چون راه رفتنی ست توقف هلاکت ست چونت قنق کند که بیا خرگه اندرآ صاحب مروتی ست که جانش دریغ نیست لیکن گرت بگیرد ماندی در ابتلا بر ترک ظن بد مبر و متهم مکن مستیز همچو هندو بشتاب همرها کان جا در آتش است سه نعل از برای تو وان جا به گوش تست دل خویش و اقربا نگذارد اشتیاق کریمان که آب خوش اندر گلوی تو رود ای یار باوفا گر در عسل نشینی تلخت کنند زود ور با وفا تو جفت شوی گردد آن جفا خاموش باش و راه رو و این یقین بدان سرگشته دارد آب غریبی چو آسیا 202 هر روز بامداد سلام علیکما آن جا که شه نشیند و آن وقت مرتضا دل ایستاد پیشش بسته دو دست خویش تا دست شاه بخشد پایان زر و عطا جان مست کاس و تا ابدالدهر گه گهی بر خوان جسم کاسه نهد دل نصیب ما تا زان نصیب بخشد دست مسیح عشق مر مرده را سعادت و بیمار را دوا برگ تمام یابد از او باغ عشرتی هم بانوا شود ز طرب چنگل دوتا در رقص گشته تن ز نواهای تن به تن جان خود خراب و مست در آن محو و آن فنا زندان شده بهشت ز نای و ز نوش عشق قاضی عقل مست در آن مسند قضا سوی مدرس خرد آیند در سوال کاین فتنه عظیم در اسلام شد چرا مفتی عقل کل به فتوی دهد جواب کاین دم قیامت ست روا کو و ناروا در عیدگاه وصل برآمد خطیب عشق با ذوالفقار و گفت مر آن شاه را ثنا از بحر لامکان همه جان های گوهری کرده نثار گوهر و مرجان جان ها خاصان خاص و پردگیان سرای عشق صف صف نشسته در هوسش بر در سرا چون از شکاف پرده بر ایشان نظر کند بس نعره های عشق برآید که مرحبا می خواست سینه اش که سنایی دهد به چرخ سینای سینه اش بنگنجید در سما هر چار عنصرند در این جوش همچو دیک نی نار برقرار و نه خاک و نم هوا گه خاک در لباس گیا رفت از هوس گه آب خود هوا شد از بهر این ولا از راه روغناس شده آب آتشی آتش شده ز عشق هوا هم در این فضا ارکان به خانه خانه بگشته چو بیذقی از بهر عشق شاه نه از لهو چون شما ای بی خبر برو که تو را آب روشنی ست تا وارهد ز آب و گلت صفوت صفا زیرا که طالب صفت صفوت ست آب وان نیست جز وصال تو با قلزم ضیا ز آدم اگر بگردی او بی خدای نیست ابلیس وار سنگ خوری از کف خدا آری خدای نیست ولیکن خدای را این سنتی ست رفته در اسرار کبریا چون پیش آدم از دل و جان و بدن کنی یک سجده ای به امر حق از صدق بی ریا هر سو که تو بگردی از قبله بعد از آن کعبه بگردد آن سو بهر دل تو را مجموع چون نباشم در راه پس ز من مجموع چون شوند رفیقان باوفا دیوارهای خانه چو مجموع شد به نظم آن گاه اهل خانه در او جمع شد دلا چون کیسه جمع نبود باشد دریده درز پس سیم جمع چون شود از وی یکی بیا مجموع چون شوم چو به تبریز شد مقیم شمس الحقی که او شد سرجمع هر علا 203 آمد بهار خرم آمد نگار ما چون صد هزار تنگ شکر در کنار ما آمد مهی که مجلس جان زو منورست تا بشکند ز باده گلگون خمار ما شاد آمدی بیا و ملوکانه آمدی ای سرو گلستان چمن و لاله زار ما پاینده باش ای مه و پاینده عمر باش در بیشه جهان ز برای شکار ما دریا به جوش از تو که بی مثل گوهری کهسار در خروش که ای یار غار ما در روز بزم ساقی دریاعطای ما در روز رزم شیر نر و ذوالفقار ما چونی در این غریبی و چونی در این سفر برخیز تا رویم به سوی دیار ما ما را به مشک و خم و سبوها قرار نیست ما را کشان کنید سوی جویبار ما سوی پری رخی که بر آن چشم ها نشست آرام عقل مست و دل بی قرار ما شد ماه در گدازش سوداش همچو ما شد آفتاب از رخ او یادگار ما ای رونق صباح و صبوح ظریف ما وی دولت پیاپی بیش از شمار ما هر چند سخت مستی سستی مکن بگیر کارزد به هر چه گویی خمر و خمار ما جامی چو آفتاب پرآتش بگیر زود درکش به روی چون قمر شهریار ما این نیم کاره ماند و دل من ز کار شد کار او کند که هست خداوندگار ما 204 سر بر گریبان درست صوفی اسرار را تا چه برآرد ز غیب عاقبت کار را می که به خم حقست راز دلش مطلق ست لیک بر او هم دق ست عاشق بیدار را آب چو خاکی بده باد در آتش شده عشق به هم برزده خیمه این چار را عشق که چادرکشان در پی آن سرخوشان بر فلک بی نشان نور دهد نار را حلقه این در مزن لاف قلندر مزن مرغ نه ای پر مزن قیر مگو قار را حرف مرا گوش کن باده جان نوش کن بیخود و بی هوش کن خاطر هشیار را پیش ز نفی وجود خانه خمار بود قبله خود ساز زود آن در و دیوار را مست شود نیک مست از می جام الست پر کن از می پرست خانه خمار را داد خداوند دین شمس حق ست این ببین ای شده تبریز چین آن رخ گلنار را 205 چند گریزی ز ما چند روی جا به جا جان تو در دست ماست همچو گلوی عصا چند بکردی طواف گرد جهان از گزاف زین رمه پر ز لاف هیچ تو دیدی وفا روز دو سه ای زحیر گرد جهان گشته گیر همچو سگان مرده گیر گرسنه و بی نوا مرده دل و مرده جو چون پسر مرده شو از کفن مرده ایست در تن تو آن قبا زنده ندیدی که تا مرده نماید تو را چند کشی در کنار صورت گرمابه را دامن تو پرسفال پیش تو آن زر و مال باورم آنگه کنی که اجل آرد فنا گویی که زر کهن من چه کنم بخش کن من به سما می روم نیست زر آن جا روا جغد نه ای بلبلی از چه در این منزلی باغ و چمن را چه شد سبزه و سرو و صبا 206 ای همه خوبی تو را پس تو کرایی که را ای گل در باغ ما پس تو کجایی کجا سوسن با صد زبان از تو نشانم نداد گفت رو از من مجو غیر دعا و ثنا از کف تو ای قمر باغ دهان پرشکر وز کف تو بی خبر با همه برگ و نوا سرو اگر سر کشید در قد تو کی رسید نرگس اگر چشم داشت هیچ ندید او تو را مرغ اگر خطبه خواند شاخ اگر گل فشاند سبزه اگر تیز راند هیچ ندارد دوا شرب گل از ابر بود شرب دل از صبر بود ابر حریف گیاه صبر حریف صبا هر طرفی صف زده مردم و دیو و دده لیک در این میکده پای ندارند پا هر طرفی ام بجو هر چه بخواهی بگو ره نبری تار مو تا ننمایم هدی گرم شود روی آب از تپش آفتاب باز همش آفتاب برکشد اندر علا بربردش خرد خرد تا که ندانی چه برد صاف بدزدد ز درد شعشعه دلربا زین سخن بوالعجب بستم من هر دو لب لیک فلک جمله شب می زندت الصلا 207 ای که به هنگام درد راحت جانی مرا وی که به تلخی فقر گنج روانی مرا آن چه نبردست وهم عقل ندیدست و فهم از تو به جانم رسید قبله ازانی مرا از کرمت من به ناز می نگرم در بقا کی بفریبد شها دولت فانی مرا نغمت آن کس که او مژده تو آورد گر چه به خوابی بود به ز اغانی مرا در رکعات نماز هست خیال تو شه واجب و لازم چنانک سبع مثانی مرا در گنه کافران رحم و شفاعت تو راست مهتری و سروری سنگ دلانی مرا گر کرم لایزال عرضه کند ملک ها پیش نهد جمله ای کنز نهانی مرا سجده کنم من ز جان روی نهم من به خاک گویم از این ها همه عشق فلانی مرا عمر ابد پیش من هست زمان وصال زانک نگنجد در او هیچ زمانی مرا عمر اوانی ست و وصل شربت صافی در آن بی تو چه کار آیدم رنج اوانی مرا بیست هزار آرزو بود مرا پیش از این در هوسش خود نماند هیچ امانی مرا از مدد لطف او ایمن گشتم از آنک گوید سلطان غیب لست ترانی مرا گوهر معنی اوست پر شده جان و دلم اوست اگر گفت نیست ثالث و ثانی مرا رفت وصالش به روح جسم نکرد التفات گر چه مجرد ز تن گشت عیانی مرا پیر شدم از غمش لیک چو تبریز را نام بری بازگشت جمله جوانی مرا 208 از جهت ره زدن راه درآرد مرا تا به کف رهزنان بازسپارد مرا آنک زند هر دمی راه دو صد قافله من چه زنم پیش او او به چه آرد مرا من سر و پا گم کنم دل ز جهان برکنم گر نفسی او به لطف سر بنخارد مرا او ره خوش می زند رقص بر آن می کنم هر دم بازی نو عشق برآرد مرا گه به فسوس او مرا گوید کنجی نشین چونک نشینم به کنج خود به درآرد مرا ز اول امروزم او می بپراند چو باز تا که چه گیرد به من بر کی گمارد مرا همت من همچو رعد نکته من همچو ابر قطره چکد ز ابر من چون بفشارد مرا ابر من از بامداد دارد از آن بحر داد تا که ز رعد و ز باد بر کی ببارد مرا چونک ببارد مرا یاوه ندارد مرا در کف صد گون نبات بازگذارد مرا 209 ای در ما را زده شمع سرایی درآ خانه دل آن توست خانه خدایی درآ خانه ز تو تافته ست روشنیی یافته ست ای دل و جان جای تو ای تو کجایی درآ ای صنم خانگی مایه دیوانگی ای همه خوبی تو را پس تو کرایی درآ 210 گر نه تهی باشدی بیشترین جوی ها خواجه چرا می دود تشنه در این کوی ها خم که در او باده نیست هست خم از باد پر خم پر از باد کی سرخ کند روی ها هست تهی خارها نیست در او بوی گل کور بجوید ز خار لطف گل و بوی ها با طلب آتشین روی چو آتش ببین بر پی دودش برو زود در این سوی ها در حجب مشک موی روی ببین اه چه روی آنک خدایش بشست دور ز روشوی ها بر رخ او پرده نیست جز که سر زلف او گاه چو چوگان شود گاه شود گوی ها از غلط عاشقان از تبش روی او صورت او می شود بر سر آن موی ها هی که بسی جان ها موی به مو بسته اند چون مگسان شسته اند بر سر چربوی ها باده چو از عقل برد رنگ ندارد رواست حسن تو چون یوسفیست تا چه کنم خوی ها آهوی آن نرگسش صید کند جز که شیر راست شود روح چون کژ کند ابروی ها مفخر تبریزیان شمس حق بی زیان توی به تو عشق توست باز کن این توی ها 211 باز بنفشه رسید جانب سوسن دوتا باز گل لعل پوش می بدراند قبا بازرسیدند شاد زان سوی عالم چو باد مست و خرامان و خوش سبزقبایان ما سرو علمدار رفت سوخت خزان را به تفت وز سر که رخ نمود لاله شیرین لقا سنبله با یاسمین گفت سلام علیک گفت علیک السلام در چمن آی ای فتا یافته معروفیی هر طرفی صوفیی دست زنان چون چنار رقص کنان چون صبا غنچه چو مستوریان کرده رخ خود نهان باد کشد چادرش کای سره رو برگشا یار در این کوی ما آب در این جوی ما زینت نیلوفری تشنه و زردی چرا رفت دی روترش کشته شد آن عیش کش عمر تو بادا دراز ای سمن تیزپا نرگس در ماجرا چشمک زد سبزه را سبزه سخن فهم کرد گفت که فرمان تو را گفت قرنفل به بید من ز تو دارم امید گفت عزبخانه ام خلوت توست الصلا سیب بگفت ای ترنج از چه تو رنجیده ای گفت من از چشم بد می نشوم خودنما فاخته با کو و کو آمد کان یار کو کردش اشارت به گل بلبل شیرین نوا غیر بهار جهان هست بهاری نهان ماه رخ و خوش دهان باده بده ساقیا یا قمرا طالعا فی الظلمات الدجی نور مصابیحه یغلب شمس الضحی چند سخن ماند لیک بی گه و دیرست نیک هر چه به شب فوت شد آرم فردا قضا 212 اسیر شیشه کن آن جنیان دانا را بریز خون دل آن خونیان صهبا را ربوده اند کلاه هزار خسرو را قبای لعل ببخشیده چهره ما را به گاه جلوه چو طاووس عقل ها برده گشاده چون دل عشاق پر رعنا را ز عکسشان فلک سبز رنگ لعل شود قیاس کن که چگونه کنند دل ها را درآورند به رقص و طرب به یک جرعه هزار پیر ضعیف بمانده برجا را چه جای پیر که آب حیات خلاقند که جان دهند به یک غمزه جمله اشیاء را شکرفروش چنین چست هیچ کس دیده ست سخن شناس کند طوطی شکرخا را زهی لطیف و ظریف و زهی کریم و شریف چنین رفیق بباید طریق بالا را صلا زدند همه عاشقان طالب را روان شوید به میدان پی تماشا را اگر خزینه قارون به ما فروریزند ز مغز ما نتوانند برد سودا را بیار ساقی باقی که جان جان هایی بریز بر سر سودا شراب حمرا را دلی که پند نگیرد ز هیچ دلداری بر او گمار دمی آن شراب گیرا را زهی شراب که عشقش به دست خود پخته ست زهی گهر که نبوده ست هیچ دریا را ز دست زهره به مریخ اگر رسد جامش رها کند به یکی جرعه خشم و صفرا را تو مانده ای و شراب و همه فنا گشتیم ز خویشتن چه نهان می کنی تو سیما را ولیک غیرت لالاست حاضر و ناظر هزار عاشق کشتی برای لالا را به نفی لا لا گوید به هر دمی لالا بزن تو گردن لا را بیار الا را بده به لالا جامی از آنک می دانی که علم و عقل رباید هزار دانا را و یا به غمزه شوخت به سوی او بنگر که غمزه تو حیاتی ست ثانی احیا را به آب ده تو غبار غم و کدورت را به خواب درکن آن جنگ را و غوغا را خدای عشق فرستاد تا در او پیچیم که نیست لایق پیچش ملک تعالی را بماند نیم غزل در دهان و ناگفته ولی دریغ که گم کرده ام سر و پا را برآ بتاب بر افلاک شمس تبریزی به مغز نغز بیارای برج جوزا را 213 اگر تو عاشق عشقی و عشق را جویا بگیر خنجر تیز و ببر گلوی حیا بدتنک سد عظیم است در روش ناموس حدیث بی غرض است این قبول کن به صفا هزار گونه جنون از چه کرد آن مجنون هزار شید برآورد آن گزین شیدا گهی قباش درید و گهی به کوه دوید گهی ز زهر چشید و گهی گزید فنا چو عنکبوت چنان صیدهای زفت گرفت ببین چه صید کند دام ربی الاعلی

برچسب: نویسنده: mehrnosh تاريخ: سه شنبه 31 ارديبهشت 1392 ساعت: 23:04

صفحه بندی